بهينه سازان هور

 

   لحظهء دیدار نزدیک است

سلام

می دونم زیاد نوشتم ولی بخونید اگه ارزش خوندن داشت حتما ارزش نظر دادن هم داره

این رفیقمون   http://www.lilit14.blogfa.com  یه چیزی در مورد تصمیم نوشته بود که مجبور شدم اینارو بنویسم  شاید یه ذره واقع بین باشیم

گفتی لحظه’ تصمیم ییهو دلم لرزید
ییهو یادم اومد
      این قافله’ عمر عجب می گذرد
ییهو باز اون سوال قدیمی پیچید تو کوچه پس کوچه های مغزم
ییهویی فهمیدم گریزی نیست از این سوال مگر باز بزنم تو کوچه’ علی چپ

نمی دونم جنبه این سوال دارید یا نه
ولی هیچ خیالی نیست در نهایت شما هم مثل معلمهای دینی دوره مدرسه می گین جواب این سوالات به کفر ختم میشه

این سواله
بر اساس کدوم تصمیم پابه این دنیا نهادیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پس یه جورایی اول این بحث مهم تصمیمگیری می لنگه
می ترسم برم جلوتر ییهو سنگ بشما
حالا عیبی نداره پدرم
   آدم    روضه’ رضوان به یه سیبی بفروخت منم با آتیش اون میسوزم
راستی دوست داشتی تو کدوم کشور و فرزند کدوم پدر و مادر می شدی؟
من خیلی الاغم
این که دست ما نیست تقدیر خداوند مهربونه منم که خرابشم
دوست داشتی خونت کجا بود؟چند متری؟دوست داری درس بخونی یا صنعتگر بشی یا عارف؟
من میگم خیلی الاغم تو بگو آره
اینجا دیگه پس رفت کردیم به جای تقدیر الهی
  پدر و مادر بر اساس فرهنگ و تحصیلاتشون و امکان مادیشون برامون تصمیم میگرن
یکی به نفع ما ،هنوز زحمت تصمیم گیری گردنمون نیفتاده
ییهو با شوخی و خنده نفهمیدیم کی شب شد
راستی یادم رفت بگم شش سالم بود ییهو پدرم مرد
به خدا تقصیر من نبود اصلا من تصمیم نگرفته بودم که اون بمیره
البته تو حکومت اسلامی یتیمی اصلا درد نداره چون مولامون خیلی سفارش این یتیمارو کرده و .......
  اینم مثل هزار درد دیگه بماند

ییهو تو مدرسه بجای صدای معلم صدای موشک و ضد هوایی اومد
خلاصه دربدر دشت و بیابون شدیم و بجای درس، مشق جنگ کردیم

کلاسامون همینطوری محتوا نداشت اما جنگ که شد دیگه معلم هم نداشت

پنجاه تا دانش آموز تو یه کلاس ده   پانزده متری  البته ما انسان بودیم اشتباه نکنیدا     بهم بر می خوره..............

می رفتیم تو حیاط مدرسه  باورتون نمی شه  ولی ما با یه نصفه آجر هم فوتبال بازی میکردیم البته اگه  چیز نرمتری پیدا نمی کردیماااااااااا

من عشق فوتبال شدم ولی

ییهو مامانم از فوتبال بدش اومد
ییهو نه درس خوندم نه اجازه داشتم باشگاه برم
ییهو دیدم ........................
علاقه دارم تو رشته فنی تحصیل کنم خیلی دوست داشتم
ولی باز مامان جونم میگفت تو باید خلبان بشی بیای بالای خونه با من بای بای کنی

یه سال ننتونستم ریاضی قبول بشم گفت خوب دوهتر بشو
تجربی هم یک سال تجربه کردم نشد ولی نذاشت فنی بخونم
البته یادم رفت من اصلا در مورد جنگ هیچ تصمیمی نگرفته بودم به خدا من بی تقصیرم
جنگ ادامه داشت و ما هم لا بلای عشق فوتبال و تنفر از درس با آهنگهای آهنگران و کویتی پور حال میکردیم و عشق جبهه هم داشتم و درست همون موقعی که وقت خواب بچه های گل بود ما خیابون گردی میکردیم
  و مورد می گرفتیم و از این حرفها آخه اون روزا ........... ولش کن اعتراف نمی کنم
می خواستم یه تصمیم بزرگ بگیرم که ییهو دل درد گرفتم
نه اشتباه نکن این دل نه اون دلو می گم همونی که اون روزا تو پستو قایمش می کردند و       
I love you خیلی حرف بدی بود ا.........جیز بود
البته چون    فی الدین لا اکراه    واسه خواص است در بین ما عوام آموزش مسائل جنسی خیلی سخته، خوب منم یه جای دیگم درد گرفته بود اشتباهی فکر میکردم دلمه .. تو رو خدا ببخشید این مسائل تقریبا فراگیره دختر پسر هم نداره  البته منظورم این بود که آتشفشان  بلوغ جنسی داشت روشن می شد و من فکر میکردم عاشق شدم
ییهو با گریه و نامه و شکلک در اوردن پشت پنجره با دختر همسایه
نفهمیدم چی شد صبح شد
عجب حکایتی این تصمیم

دیگه بزرگ شده بودم هجده سالم بود البته شانس اوردم خدمت نرفتم چون کفیل مامانم بودم آخ جون البته خدمت و پست و این حرفا زیاد داشتم
اما دیگه اجازه داشتم خودم برم لباس انتخاب کنم آره با عرض خجالت تا اونروز مادرم لباس میخرید و من باید می پوشیدم البته اون تصمیم داشت بهترین لباسارو بخره ولی با تصمیم اون درآمدمون هماهنگ نبود
ییهو تصمیم گرفتم یه کاری و شروع کنم
چیکار بلدم
در عرض
 چهل و پنج ثانیه اسلحه کلاش را ریز می کردم و می بستم
البته رکورد این فن بصورت چشم بسته هم دست من بود هرچند اسممو تو کتاب رکورددارها نیووردند ولی راست میگم
دیگه چیکار بلدم به موسیقی هم علاقه داشتم هوارتا ولی اون روزا سازیدن کار بدی بودو ...
  عزیزان هر چند مجبور شدم  برای مطرح کردن منظورم داستان خودمو بگم ولی  این داستان همه ء انسانهاست  یه ذره با هم فرق داره   ،  یه کو چولو

درست مثل اون سیب سرخ و قشنگی که از درخت میفته تو رودخونه

البته سیبه بالای درخت خیلی خوش بود پیش برگ و شاخه و پروانه و پرنده ها ولی بدون اینکه تصمیمی برای افتادن بگیره باد اومد و  انداختش تو آب  تازه شانس اوورد

حالا شاید به دست یه طنناز پریوش بیوفته، یا لای خزه ها گیر کنه و بگنده  یا  ییهو الاغه داره آب میخوره اونو  بخوره  شاید بره تو خاک و درخت سیب بشه

مثل حضرت موسی  مادرش برای اون تصمیمی نگرفت  فقط قصد داشت که اونو نکشند  و این ریسک و کرد هر چند امکان داشت  غرق بشه  ولی شانس اوورد و به دست زن فرعون افتاد

من در جواب دوست تصمیم جوی خودم میگم  عزیز دل  تصمیم گیری  به ابزار نیاز داره

البته اگه بخوای تو عالم واقعیت تصمیم بگیری وگرنه تو رویا راحته

مثل من  همین چند وقت پیشا تصمیم گرفتم  از قیل و قال این شهر  خودمو رها کنم  مثل فیلما و آدمای موفق تو فیلم  برم تو روستای پدرم گاوداری بزنم  کلی تحقیق کردم  و کلی کتاب خوندم و  برای تحصیل دانش این موضوع ثبت نام کردم  از طرفی  رفتم دنبال کارای اداری

که  طبق تبلیغاتی که شده بود وام بگیرم یه تیکه زمین هم داشتم  تو روستا   اول گفتند برو جواز چاه آب بگیر  من خوش باور رفتم سراغ حفاری و  قیمت چاه کندنو پرسیدم بعد رفتم اداره منابع آبهای زیرزمینی  ببخشیدا سرتون درد میارم ولی منظور دارم

گفتند میخوای چاه بزنی  عمرا  هر پنج سال یه مجوزی صادر میشه میخوای درخواست بده بزاریم تو نوبت

گفت راستی زمینتون کجاست  گفتم هشتاد کیلومتر با ساوه فاصله داره گفت  اصلا حرفشم نزن تو ساوه همه  دنبال آب هستند اصلا نمی شه

البته این اصلا نمی شه یعنی یه ده میلیونی تو گلوش گیر کرده که با بر آورد من برای دیوارکشی و حفر چاه برای این پولا منابع در نظر نگرفته بودم

خلاصه از این اداره به اون اداره  اینقدر سنگ جلو پامون انداختند تا بریدیم که..........

پس من بلدم تصمیم بگیرم ولی  خانه از پای بس ویرانه است

اولای زندگی اونجوری بود که بالا گفتم حالا هم  ابزار تصمیم گیری دست ما نیست دست دولتمردان محترم میباشد که  اونا هم خیلی هنر کنند .................. این یک وبلاگ سیاسی نیست

به انحراف نریم که  زنبوره نیشم  می زنه

البته حرف بسیار است

حرف دل اون آدمای معتادی که کنار خیابون افتادند و  من و تو  با انزجار بهشون نگاه میکنیم

حرف دل اون دزدی که گرفتنش

اون قاتلی که با شوخی خنده نفهمید چه جوری قاتل شد

او دختره که چادر نمازش هنوز بوی عطر یاس می داد و  ییهو  لای خزه ها گیر کرد و گندید

اونی که نفهمید تقاص کدوم تصمیم اشتباهش و داره پس می ده

اونایی که هنوز جواب سوال اول منو  ندونستند و دارند یواش یواش می روند

اون دختره که  شماره یک دانشگاه شد  ییهو  داخل تارهای عنکبوت  افتاد

آخه از بس که شب بود  چشمهاش  جلوشو ندید   در ماشینه باز نشد  و اون دیوونه شد

ببین  اگه  می خواید آدما رو فراموش کنید اونایی رو که تو رودخونه زندگی  مثل حضرت موسی به سر منزل رسیدند رو فراموش کنید چون  مگه تعداد انسانهای نخبه و موفق چقدر زیاده

باید واقعی نگر باشیم  و قشر بزرگ جامعه را ببینیم

البته بد نیست نیم نگاهی به زندگی این موفقها هم داشته باشیم و ببینیم چقدر خودشون در ایجاد موفقیتشون تصمیم ساز بودن

حرف آخر

من هر چی فکر میکنم  اون تصمیم مهم  را  یکی دیگه گرفته که  من تو این مسیر  افتادم

شما چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

تا ابد خدایا مدد

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٦ - سعید شکیبا

سلام به عاشورا

سلام

این روزا شهر یه حال و هوای دیگه ء داره یاد  قدیما می افتم

لباس مشکی تنمون می کردیم   نمی دونستیم امام حسین کیه و اصحابش کی بودند  فقط سینه می زدیم که سینمون سرخ بشه شاید مثل بزرگترا از زیر پوستمون خون در بیاد    و حالا  فقط آه میکشم اونم از جهل مردم   واقعا دفتر آدمیت خالی دیدم

می دونی از اول محرم شروع می کنند عذلداری  یعنی هنوز امام حسین وارد نینوا نشده

و درست روز عزا همه چی تموم میشه و باز هیشکی نمی فهمه امام حسین چیکار کرد و زینب محشر به پا کرد

واقعا خدا نگذره از اونایی که این ایامو کشیدند به خرافات  خواستند مسلمونا (شیعیان) به معرفت نرسند

بگذریم این درد دل مثنوی هفتاد من میخواد

آنکس که حسین را شناخت  زیر بار ظلم نمی رود  و مرگ با عزت را به زندگی با ذلت ترجیح می دهد.

تا ابد خدايا مدد

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٥ - سعید شکیبا

ستاره سلام

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٥ - سعید شکیبا

وقتی حرفهای آدم............

سلام

میدونی دیگه حالشو نداشتم ادامه بدم نوشتن تو این وبلاگو اصلا حرفهای  دل دیگه به دلها نمی شینهولی خوب این روزا دلم رنگ و بوی تازه پیدا کرده یکی اومده که حرف دلمو می فهمه  از جنس تنهایی و به ستاره ها خیلی نزدیکه واز همه مهمتر از نزدیکان خداست  شاید هم از همونایی که برگزیده بهشون میگن داستان خیلی ساده با قصه شازده کوچولو شروع شد و بعدش نفهمیدیم که چی شد اهلی شدم ...............

خوب قصد ندارم که بخوام در موردش زیاد اینجا حرف بزنم ولی می خوام اینجا از این به بعد فقط واسه یه نفر بنویسم شاید افتخار بده بعضی وقتا جوابمو بده البته تو وبلاگ وگرنه ارتباط ما دوتا تو آسمن خیاله اون که آسمونی بو  منو با خودش به آسمونا میبره و کلی باهم می حرفیم۰...

.القصه

ترنم حرفهای سر به زیر چه سخت اوج می گیرند گویی جذبهء در زمین حرفهایم را به بند کشیده و دیگر تا شاخه های درختان نزدیک پرندگان هم نمی رسند و شاید ابرها دیگر هیچ وقت با حرفهای من بر نخورند. وقتی آدم حرفهاش اینجوری زمین گیر بشه حتما خودشم تو گل گیر کرده و  تنهایی آواز میخونه

گویا  ترانه های دلم بی صدا ترین  صدای این شبهای تک ستاره شده

اصلا تا حالا آسمون تک ستاره دیدید

تا حالا شده صدای گریه خودتو نشنوی

نمی دانم چرا همیشه ساکن عکسهای قدیمی ام

و چرا دیوارهای کودکیم  دیگر در تاریکی شبها برایم شکلک در نمی آورند

چه ترسهای شیرینی و دلهره های قشنگی که دلم را تنگ آن روزها کرده

دیگر در بالا بلندی جاده ها لذت ریزش دیوارهای دلم را حس نمی کنم

چقدر غریبه شدم با روزهای گذشته

و چه زود دیر می شود

دوستدار تويي كه نمي شناسيم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٥ - سعید شکیبا

وقتی حرفهای آدم ......

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٥ - سعید شکیبا